آستان جانان
ای رسول!

هان ای تو که خو کرده ای به غار تنهایی خویش
بیرون آی!
راه بس دراز است و هوا بس مه آلود...
هر سو چشمانی، به انتظار سرچشمه ی چشمان توست!
و دستهایی دراز است
برای به بار نشستن از دستهای گرم تو...
ای محمد!
غار، بس، تاریک است!
و تو در چنین ظلمتی نور را کجا می توانی یافت؟
مگر در قلب خویش!
و با بیرون آمدن از اندوه تنهایی خویش...
محمد...
اینک تویی رسول!
رسول خویش!
و رسول آنها که جز خویش نمی شناسند، رمز عبور از خویشتن را...
چنگ بزن به نورٌ علی نور!
به آنچه می خواندت از تنگنای تن به فراخ آفرینش!
محمد...
در این لحظه که می پنداری، جز خویشتن ِ خویش، نمی شناسی
و مگر می شود رسولی بود برای آنان که تاریک دلند؛
دستهایت را به آسمان ِ نیاز طلب کن
و دلت را بیاویز به چراغ ِ روشن ِ هدایت...
آنگاه خواهی دید
این تو نیستی!
ماییم
که تو را
و بشریت را به دنبال نور ِ هدایت می کشانیم...
ای رسول...
دستهایت را دراز کن!
زمینی در انتظار توست...

١٧/3/٨٩

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸٩/٤/٢٤ - پری ناز

بنا نبود دلی بلرزد!

پسر، جا پای پدر می گذاشت و هر دو از کوه بالا می رفتند؛ و جای هر قدم، آن قدر محکم بود، انگار که کوه زیر پایشان ترک برمی داشت!
پدر، چشمان پسر را می پایید! و چشمان پسر، جز مسیر، مقصدی این چنین شیرین، نمی یافت! و جان هر دو را، عطش دیدار یار، به آتش کشیده بود...
و سیرابی این هرم عطش را، جز در دامن قربانگاه، جایی تسکین نمی داد!
آخرین نگاه ها، خبر از فصل می داد و پیشانی بر خاک افتاده نوید وصل!
پدر نگاهی به آسمان کرد و آرام گفت:
"همه ی داشتنی هایم تقدیم تو باد! رنج وابستگی هایم تقدیم تو باد! قربانی من تقدیم تو باد...!
هر آنچه که دست نگاهم را بگیرد و از تو دور کند؛ هرچه که اضافه بر دوش، بارم شود و تو را سخت کند و مرا برای رسیدن به تو محال، تقدیم تو باد!"
و خداوند با ملائکش مباهات می کرد...
آنگاه ندا آمد: "کای ابراهیم! رؤیا[ى خود] را حقیقت بخشیدى ما نیکوکاران را چنین پاداش مى‏دهیم. راستى که این همان آزمایش آشکار بود.1"
***
اصلا قرار نبود خونی ریخته شود؛ بنا نبود دلی بلرزد! و چشمان مادری به راه بماند...
از اول تا به آخر مسیر، همه عشق بود و عشق بود و عشق...
و مگر عشق، ترس می شناسد؟! و مگر عشق، سستی می شناسد و انکار؟! و مگر نه اینکه عشق رهایی است؟! و دامان خدا گسستگی این همه سرگردانی...؟!
خداوند را چه نیازی بود به پیشکش ابراهیم؟! مگر خدا، نیازمند است؟!
ابراهیم را چه داشتنی بود نزد قادر متعال، جز رهایی از بند خویش!؟
و چه عیدی مبارک تر از لبیک عاشقی که در هر نفسش، معشوق را به طلب نشسته باشد...!؟
***
...و حالا، نوبت ذبح کدامین اسماعیل، فرا رسیده است؟! تا باز خدا، درون سینه ی ابراهیمی دیگر نجوا کند: وَفَدَیْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ!
و همه ی ما را اسماعیل هایی است از برای قربانی...!

عید قربان آمد و جانم به قربانت شده
همچو چشم گوسفند کشته حیرانت شده...
_______________________________________
پ.ن:
1- صافات/105- 106

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸٧/٩/۱۸ - پری ناز

بهانه‌ی عاشقی...

عادت کرده ایم که همیشه دنبال بهانه ای بگردیم!
عادت کرده ایم که برای رسیدن به او، زمان را بهانه کنیم و میان این همه لحظه‌ های ناب، دمی را دریابیم که بهانه کرده ایم.
عادت کرده ایم که تنها او بیاید به سر وقت دلمان و تا نیامدن لحظه های بی قراری، بنشینیم و چرتکه تنهاییمان را بیندازیم!
لابد یادمان رفته است که عشق، وقت و زمان نمی شناسد. همه اش بی قراری ست!
اصلا بنا بوده که عشق، تپش داشته باشد! و دیگر ندانی که تو در آن حضور داری یا او تو را پشت سر می گذارد.
ایستایی در عشق گناه است! و درنگ کردن عمری پشیمانی است!
همیشه باید ماند؛ در حضور خلوت انس!
و اگر به انتظار آمدن بهانه ای بنشینی، این زمان نیست که رفته است، تویی که جا مانده ای!
دل عاشق، به دنبال بهانه نمی گردد. لحظه لحظه بهانه می شود برای دیدن یار! نیش و نوش یکی می شود برای آن خلوت های ناب!

***
رمضان، بهانه‌ی یک ماه عاشقانه خواندن و یک عمر دلداده ماندنمان می شود!
پا به پایمان می آید و آن وقت دست دلمان را رها می کند! و جرات پریدن به دل می دهد!
یادمان می دهد که سرسپردگی به درگاهش را قدر بدانیم!
وقتی که نوبت بی قراری می شود، جا نمانیم!
وقتی که جرعه ای از او نوشیدیم و او شدیم، غیر نشویم!
رمضان، ما را از تعلقاتمان می چیند! ناآگاهی هایمان را می سوزاند، غفلت هایمان را خاکستر می کند، برای رسیدن به سَحر آگاهی!
رمضان ما را عبور می دهد از تکرار... عادت... رکود! نه اینکه خود، تکرار مکرر شود! و رنگ عادت برایمان بگیرد!
رمضان، ما را به خویش بازمی گرداند، اما همه‌ی سهم ما، ماندن در خود نیست!
رمضان مانا نیست! می گذرد... درست مثل تمامی گذران ها... و اینگونه رد پایی از خود گذشتن برایمان می گذارد!
***
...و تو ای دل، از چه می مانی و آن سوترها را گم می کنی؟!
شاید این ستاره چینی شبانه، قدر تو باشد که به دامن سحر می ریزد!
شاید این فلق آرزو، اشتیاق تو باشد که قد می کشد و بالا می رود.
و... شاید این لحظه ها بهانه باشد! این لیلة القدرها بهانه باشد!
بهانه‌ی عاشقی!
بهانه‌ی رسیدن به گنج درون!
بهانه‌ی شکستن فصل انتظار!
بهانه‌ی یادآوری حسِ حضور!
که:
تو بمان!
او که همیشه هست...
***


موجیم و وصل ما، از خود بریدن است/ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است...

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸٧/٦/۱۱ - پری ناز

خبر دهید به یاران: سوار آمدنی ست...

«اشهد انّ» عشق تو، کشت مرا کشت مرا!
«اشهد انّ» روی تو، روی خود خود خدا
«اشهد انّ» بوی تو، بوی بهار جان و دل
«اشهد انّ» چشم تو، چشمه‌ی خوبی‌ و صفا
«اشهد انّ» حسن تو، غبطه‌ خورد بر آن پری
«اشهد انّ» حال تو، مایه‌ی رشک اولیا
«اشهد انّ» سینه‌ات‌، صافی ابر پاکدل
«اشهد انّ» چهره‌ات، روشنی ستاره‌ها
«حیّ علی» جنون جنون! دیده‌ی آغشته به خون
«حیّ علی» بدون چون! نیست در این سرا «چرا»
«حیّ علی» به سوی آن کو بردت به آسمان
«حیّ علی» دوان دوان، همچو خیال بادپا
«حیّ علی» شکر شکر، که ریزد از لب سحر!
«حیّ علی» گهر گهر، که بخشد از لبش به ما
«حیّ علی» طرب طرب، که عشق او شود سبب!
«حیّ علی» طلب طلب، که تا شوی ز خود رها...
"امیرحسین سام"

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸٧/٥/٢٧ - پری ناز

بیا تا جهان را تلاوت کنیم...!

مانده بود چه بخواندش!
چگونه خطابش کند!
از کدامین آیه آیه های هستی سراغش را بگیرد؟!
اصلا بگوید یا الله؟! یا رحمن؟!
مگر فاصله ای بود میان او و معشوق، که او را "یا" خطاب کند؟!
سینه اش به تنگ آمده بود! جهان به وجد...
دیگر در هستی جای نمی گرفت! هستی در او نشسته بود!
به نداشته هایش پناه برد!
به حرای تاریک...
و می دانست که ظلمت شب را سپیده ای است به رنگ رحمت دوست...
***
هر چه که بود، قیام کرده بود و سرک می کشید برای تماشای قامتی که جهان را به قیامت کشانده است!
ندایی به درون خویش خواندش و هم صدایی را طلب کرد برای تلاوت آیه آیه های جهان هستی:
"اِقرا بِسمِ رَبِّکَ الّذی خَلَق!"1
_بخوان به نام هستی که قرآن مصور است!
و آیه ها در آن،
به جای اینکه بنشینند، ایستاده اند..._2
بخوان که پرودگارت از هر کریمی، کریمتر است!
همو که تو را از ظلمت ناآگاهی رهانید و جهان را در چشم های تو تلاوت کرد!
زین پس، این تو و این چشمان عاشق تو... و جهانی که التهاب دیدن تو را طلب می کنند!
اینک حرای تو، نه غاری تنگ و تاریک، که دلهای حزینی است که با رعد صدای تو، خود را دیگرگون می یابند!
وقتی که از کوه پایین می آیی، بدان که دستان خدا را منتشر می کنی!
رسالتت، آغاز رویشی سبز می شود برای دستانی که اجابت را به لبیک نشانده اند!
"یآاَیُّهَاالّرَسُولُ بَلّغ ما اُنزلَ اِلَیکَ مِن رَبّّکَ وَاِن لَم تَفعَل فَما بَلّغتَ رِسالَتَهُ وَالله یَعصِمُکَ مِنَ النّاسِ اِنَّ اللهَ لا یَهدِی القَومَ الکافِرینَ"3
***
...همه‌ی او شده بود تمامی معشوق!
و تمامی معشوق، پیش چشمان فرشتگان می بالید...!
***
.............................
.................
......
.
و تو را نیز مبعوث شدنی است!
حرای خود را بیاب، که وقت، تنگ است...

پ.ن:
1- سوره علق/آیه 1
2- جهان قرآن مصور است/و آیه ها در آن/به جای اینکه بنشینند، ایستاده اند/درخت یک مفهوم است/دریا یک مفهوم است/جنگل و خاک و ابر/خورشید و ماه
و گیاه/با چشم های عاشق بیا/تا جهان را تلاوت کنیم! (سلمان هراتی)
3- سوره مائده/آیه 67

87/5/4

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸٧/٥/۸ - پری ناز