آستان جانان
پوریا جان ، تولدت مبارک

تولدت مبارک

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸۱/٩/۳٠ - پری ناز

به موعود ...

پيشكش به آنان كه با آرزو زيستند
و از درس انتظار ،
يك جمعه غيبت نكردند ...


تمام شب
براي تو
در آرزوي ديدن جمال تو
جمال دلرباي جانفزاي تو
به راه تو
نشسته ام ...
مگر بيايي از سفر
كه از فريب زندگي
و از تعفن گناه و بندگي
و از مرام مردمان روزگار
و از ظلام شام تار اين ديار
و از غروب كردگار
خسته ام ...
دلم
ز داغ غربتت
ز هجرتت
رداي سرخ كرده تن
كنون ببين كه از غمت
شكسته ام ...
اگر تمام عالمان
وگر تمام اين زمين و آسمان
و اين جهان و آن جهان
به جاي تو
به جاي چهره جوان تو
به جاي ديدن دو قوس ابروي كمان تو
به من دهند
من آن پرنده رها و خوشدلم
كه در رهت
ز هر چه بود علقه زمين دهد
رسته ام ...
من از زبان نخل هاي كوفه
و از زبان ريگها و ماسه هاي نينوا
و از زبان ارض كربلا
كه هر زمين به نام اوست
و از زبان كاظمين و سامرا
و از زبان شهر غم ، بقيع و ارض توس
و از زبان خاك كوچه هاي بي كسي
مدينه النبي
من از زبان كعبه و صفا و مروه
با تو حرف مي زنم
صداي من
صداي خواهش زمانه است
زمانه اي كه من از آن گسسته ام ...
تمام رودها تو را صدا كنند
تمام كوه ها و دشت ها
تو را صدا كنند
به چشم دل ببين
كه اين جهان و آن جهان
زمين و آسمان
همه به يك صدا و يك دهان
تو را صدا كنند
صداي نغمه هايشان شنو
كه از براي ديدن تو ساز مي كنند
گلي اگر ز خاك سر بر آورد
درختي ار به سوي آسمان
شاخه هاي سبز خود
دراز مي كند
و باد
اگر كه مي وزد
و رود
اگر كه ايستاده است و خامش است
و مهر
اگر كه در پي درخشش است
همه براي توست
همه در آرزوي ديدن تواند
و اين پيام روزگار ماست
ز من شنو
پيام روزگار را
مني كه دست و پاي
بسته ام ...
قسم به حق
قسم به روشناي آيه هاي حق
قسم به راست قامتان راه حق
قسم به خون عاشقان كشته در ره وصال حق
قسم به آفتاب
قسم به پاكي و زلال آب
قسم به عشق ناب
قسم به برگ سرخ آن شقايقي كه تيره شد
قسم به كوچه هاي بي كسي و چاه هاي پر ز خون
قسم به عاشقي ، جنون
قسم به صبر
قسم به ماه پشت ابر
قسم به اشك كودكان كوفه ؛ کودکان بي پدر
قسم به آن بريده سر
قسم به شمس و الضحي
به رمل هاي نينوا
قسم به تين
قسم به آن كلام آتشين
و آن نگاه واپسين
قسم به نور
قسم به نورها كه روي نيزه ها شدند
قسم به لاله ها
كه غرق خون شدند
قسم به كاروان شام
قسم به تيغ در نيام
تو را به مادرت قسم
بيا ... بيا
بيا كه منتظر نشسته ام ...

التماس دعا براي تعجيل در فرج آن حضرت ، تا بعد ...


...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸۱/٩/٢٦ - پری ناز

یک جمعه دلگیر ...

پيشكش به آنان كه با آرزو زيستند
و از درس انتظار ،
يك جمعه غيبت نكردند ...

تمام خاک را گشتم به دنبال صداي تو
ببين باقي ست روي لحظه هايم جاي پاي تو
اگر مومن ، اگر کافر ، به دنبال تو مي گردم
چرا دست از سر من بر نمي دارد هواي تو ؟
صدايم از تو خواهد بود اگر بر گردي اي موعود !
پر از داغ شقايق هاست آوازم براي تو
تو را من با تمام انتظارم جستجو کردم
کدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو ؟
نشان خانه ات را از تمام شهر پرسيدم
مگر آن سوتر است از اين تمدن روستاي تو ؟


آنها ، نه دلها كه گِلهاي بي نجابت اند كه ترا انتظار نمي كشند .
و آنها نه سرها ، كه سنگهاي بي صلابت اند ، اگر از شميم فرج ، چون گل نشكفند .
مادران ، ما را به روزگار غيبت بر زمين نهادند ، و در كام ما حلاوت ظهور ريختند .
پدران ، هر صبح آدينه ، دستان دعاي ما را ميان انگشتان اجابت خود مي گرفتند و در كوچه باغهاي نيايش به ندبه مي بردند .
آموزگاران ، نخست حرفي كه در گوش ما خواندند ، دلواژه هاي مهر با خورشيد سپهر بود .
از ياد نمي برم آن روز را كه با پدر گفتم : كدامين كوه ميان ما و او غروب افكند ؟
گفت : فرزندم ! دانستم كه بالغ شده اي ؛ كه نابالغان از او هيچ نپرسند و به او هرگز نينديشند .
گفتم : در كنار كدامين بركه بنشينم ، تا مگر ماه رخسارش در او بتابد ؟
گفت : فرزندم ! دانستم كه از من ميراث داري ؛ كه پدران تو همه بركه نشين بودند .
گفتم : پدر جان ! چرا عصر آدينه ها پرواي ما نداري ؟
گفت : فرزندم : پروانه ها همه چنين اند .
گفتم : مادر مرا چه روزي زاد ؟
گفت : جمعه .
گفتم : و شما ؟
گفت : جمعه .
گفتم : برادران و خواهرانم ؟
گفت : جمعه .
گفتم : چگونه است كه ما همه جمعگانيم ؟
گفت : در روزگار نامرادي ، هر روز جمعه است ، و جمعه ها صبح و ظهر و شام ندارند ، همه عصرند .
با گوشه جامه سبز دعا ، اشك از چشمهاي خود دزديد و گفت : فرزندم !
امروز چه روزي است ؟
گفتم : جمعه .
گفت : تا جمعه موعود ، چند آدينه راه است ؟
گفتم : يك يا حسين ديگر .
گفت : حسين را تو مي شناسي ؟
گفتم : همان نيست كه صبحهاي جمعه ، پرده خوان ندبه خون است ؟
گفت : و عصرهاي جمعه ، كبوتران فرج را ، يك يك بر بام انتقام مي نشاند .
مادرم به ما پيوست . دلگير بود ؛ اما مهربان . چادر بي رنگ و روي شب فامش را هنوز از سر بر نداشته بود كه از بيت الاحزان پرسيد .
نگاه پدر به سوي ما لغزيد و چشمهاي من ، در افق خيره ماند .
پدر يا مادر ، نمي دانم ، يكي گفت :
شايد امروز ؛ شايد فردا ؛ شايد ... همين جمعه .


بـس جـمـعـه كه در فـصـل تــو افــسـرد
بـس خــنـــده آيــيــنـــه كـــه پــــژمــــرد
پروانه چه بسيار كه در پاي تو اي شمع
خـنـديـد و ندانست كـه اقبال سحر مـرد

این الشموس الطالعة ... این الاقمار المنیرة ... ؟


التماس دعا براي تعجيل در فرج آن حضرت ، تا بعد ...

undefinedundefined ...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸۱/٩/٢٢ - پری ناز

ناگفته هاي دل

شرط زيارت آسمان ، وداع با زمين است ...
بگذار بي واهمه تمام حرفهاي نگفته دل را در گوش پنهاني ات زمزمه کنم . بگذار همه بغض هاي نرسيده در طي هفته را در مقابل نگاهت به ثمر برسانم . بگذار اينجا تجلي جود و کرم چشمانم ، نسبت به دل سنگي ام باشد تا اين عشق را که لحظه لحظه سوزان تر و گداخته تر مي شود آرام کند .
چه آسوده دفتر آرزوهايم را برايت مي گشايم ، وقتي مي بينم هر کسي کارنامه اعمالش را در دست دلش گرفته است و سر به زير افکنده و اميدوار با گام هاي لرزان از عقوبت گناه و دل سرشار از خوف و رجاء و قلب لبريز از عشق تو ، آرام آرام پيش من مي آيد .
نمي دانم چه طور جرئت عاشق شدن پيدا کردم و چگونه خواستار ياري تو هستم که نه اصحاب بدرم و نه ياران طالوت ، نه شجاع چون شيري که از بيشه زار بيرون آمده باشد و نه قلب کهربايي ام نمادي از آهنين شدن دارد ، با متاعي کم و بي ارزش به سويت آمدم و دست نياز و التماسم را به طرفت دراز مي کنم ، دردي جانکاه سراسر وجودم را مي آزارد و همواره در ناراحتي و غصه فرو مي روم ، درد سرگرداني و شک و دودلي و همين درد نياز مرا به تو بيشتر مي کند و حضور دائمي من و عنايت هميشگي ، تو را مي طلبد .
شنيده ام که جمعي از مشرق حرکت خواهند کرد و مقدمات آمدنت را فراهم مي کنند ... گفته اند يارانت از اهل مشرق و مغرب مثل گرد آمدن پاره ابرهاي پاييزي جمع مي شوند .
اينجا بهار است که اميدها جوانه مي زند ، شايد فصل زمستان است که يأس ها مي روند ، شايد هم تابستان باشد چون عشق ها سوزان تر شده اند و عرق عاشقان از ديده هايشان فرو مي چکد ، شايد فصل خزان است که تکه هاي ابر ، آرام آرام گرد هم مي آيند .
سر در گريبان مي برم و باز برايت شرح مي دهم که بدون حضورت چه بر سرم خواهد آمد و چه طور زيبايي ها و رنگارنگي هاي روزگار برايم ويرانه اي مي شود ...
برايت مي گويم که بدون وجود تو لحظه اي زندگي نخواهم کرد و اين بار هق هق گريه امانم را مي گيرد ...
اکنون دلم آرام شده است و مي توانم آرزوي هميشگي ام را مرور کنم . خدايا ، اگر مرگ حتمي بين من و مهدي موعود فاصله انداخت مرا در حالي که کفن را لباس خود کرده ام و شمشير برهنه و تيزي آماده در دست دارم از قبر بر انگيز تا صورت مانند ستاره اش را ببينم و در همه جا دعوت او را لبيک گويم .


اللهم ارني الطلعه الرشيده و الغره الحميده ...
التماس دعا براي تعجيل در فرج آن حضرت ، تا بعد ...

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸۱/٩/۱٩ - پری ناز

صبح ترین خواب یوسفان

پيشكش به آنان كه با آرزو زيستند
و از درس انتظار،
يك جمعه غيبت نكردند ...

ماه كنعاني من ، مسند مصر آنِ تو شد
وقـت آن اسـت كه بدرود كني زنـدان را


سلام بر تو ؛
سلام بر تو كه عشق را مي شناسي و راه خانه دوست را مي داني .
سلام بر سلامهاي تو ؛ بر گريه هاي تو در دشتهاي غيبت .
سلام بر تو كه وعده خدايي ، موعود زماني ، شكوه زميني و ادامه الله .
×××
ديري است كه با ما سخن نمي گويي ؛ نرگس باغ جمالت را در هزار توي جلال كبريايي پنهان كرده اي .
ستارگان تمام شده اند ، ديگر ستاره اي براي شمردن نمانده است .
شب را سر بيداري نيست ، و روز بهانه آمدن ندارد .
فوج پرندگان ، سينه آسمان را نمي شكافد .
ديگر دلمردگان نيز به ما طعنه نمي زنند .
آيا ما را كه " روي مه پيكر تو سير نديديم " از اين بيشتر از نظر مي اندازي ؟
آيا گوسفندان معصوم دشت انتظار را با گرگ فراق ، تنها مي گذاري ؟
×××
جمعه ها ؛ چه دلگير روزهايي !
هفته ها ؛ چه انباشته ايام خالي از لطفي !
سالشمار عمر ما ، به دست باد مجنون ورق مي خورد . برگ از گل مي هراسد و باد از ابر . ستارگان ، نور مادون سياه مي فرستند و با هر چشمك هزار رگ خون مي خورند .
سخن گفتن با تو را از عندليبان باغ آموختم ؛ همان مرغاني كه هميشه گل را ميان جنگل شاخه ها گم مي كنند .
×××
اين چه بخت تيره روزي است كه خرما را بر نخيل نشانده و مقصد را چنين دراز كرده است .

يا رب اين آتش كه در جان من است
سرد كن ، آنسان كه كردي بر نخيل
پاي ما لنگ است و مقصد بس دراز
دست مـا كوتاه و خـــرمــا بـر نخـيل


سيب درخت قامتت ، با دستهاي ما قهر است ، و ما از اين پس هميشه قهر را با مهر قافيه مي كنيم .

گريه از قهرش شكايت مي كند
خنده از مهرش حكايت مي كند


اي صبح ترين خواب يوسفان ! با اين همه يعقوب چه خواهي كرد ؟ اي آتش خرم ! تبار ابراهيم در گذر از آتش انتظارند .
با ابرها از تو مي گفتم ؛ باريدند .
فرجنامه ظهور مي خواندم ؛ شورش باد ، هنگامه كرد .
آسمان آبي ، معشوقه گلي مي خواست ، تو را وعده كردم .
و من چون دمساز عاشقانت شدم ، شنيدم كه :

آسمان مي گفت آن دم با زمين
گــر قـيـامــت را نديدسـتي ببين


در روزگار ما ، سامان يعني دامان كوه را گرفتن و در ابرها زيستن . پس بيراه نيست كه بي ساماني سرها ، سامانكده فرج را فرا ياد آورد . و تو كه آسماني ترين پنجره رو به شرق كلبه مايي ، ببين كه چه سان هر دري را به سوداي تو بسته ايم .


غفلت ما ، از غيبت تو ، تلختر است . و من كه جامنوش آن همه تلخي بوده ام ، اينك همه آشفتگان غيبتت را مباركباد مي گويم ! مباركباد بر شما نهيب غيبت ، كه خوابتان را چون دريا بر آشفت و بي سر و ساماني را در نگاهتان آراست !


آخـــري نـيـســت تــمــنــاي ســـر و ســامــان را
سر و سامان به از اين بي سر و ساماني نيست


من همه مدادهاي گلي را دوست دارم . چون نام تو را در سينه آسمان آبي مي درخشانند ، و چشمان خيره گرد من چقدر به اين درخشش نيازمندند .
آن خضرِ مبارك پي كه تواند اين تنها بدان تنها رساند ، همان وفاي خداي تو به وعده هاي لا يخلف است ؛

مـگـر خضر مبـارك پـي تواند
كه اين تنها بدان تنها رساند


عجب رازي است در غنچه هاي باغ : به يك حضور مي خندند ، و از نُه فلك تنگي ، به خود نمي پيچند .
از اين رازتر ، خسوف چشم يعقوب ، در غبار كنعان است .
بي گريه هم مي توان زيست ، آب از چاه بيرون كشيد ، و ناني خريد ؟
اما اين زيستن را آموزگار بي مزد و منت سامرايي ، به ما نياموخت

روح پدرم شاد كه مي گفت به استاد
فرزند مرا هيچ مياموز به جز عــشــق


بي انتظارِ گامهاي خورشيدي ، چه تقويمها كه در يك سطر مي لولند .
يكي گفت : زندگي ؟
ـ كنار كعبه نشستن و سفره نان و سبزي گشودن .
ـ مردگي ؟
ـ از كينه وران عيسي ، تابوت خريدن .
ـ فريب ؟
ـ حرفهاي نازك از حلقوم انديشه هاي آهن آلود .
ـ گمراهي ؟
ـ نداني كه دجال توبه كرده است ! و مجله مي فروشد .
ـ بودن ؟
ـ گمان مي كني با نبودن ، مساله دارد .
ـ من ؟
ـ يك انتظار .
ـ تو ؟
ـ يك آغوش .
ـ او ؟
ـ در راه .

التماس دعا برای تعجیل در فرج آن حضرت ، تا بعد ...

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸۱/٩/۱٦ - پری ناز

عید رمضان آمد و ...

عید فطر مبارک باد

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸۱/٩/۱٤ - پری ناز

آخرین شکوای سبز ...

سعي کنيد صفات خدايي در شما زنده شود ؛ خداوند کريم است ، شما هم کريم باشيد . رحيم است ، رحيم باشيد . ستار است ، ستار باشيد ...
" از سخنان شيخ رجبعلي خياط "

خدايا دلم مي خواهد در اين آخرين مناجات تمام حرفهايي رو که در گوشه دلم مونده و شايد فراموش کرده باشم که در شبهاي قدر به تو بگويم را باز گو کنم . باشد که با صبوري خودت حرفهايم را بپذيري ...
خداي من ! قصد من به هنگام ارتکاب گناه ، نافرماني تو نبوده است ؛
نمي خواسته ام منکر خدايي تو باشم ؛
نمي خواسته ام فرمان تو را سبک بشمارم و زير پا بگذارم ؛
نمي خواسته ام متعرض کيفر تو باشم ؛
نمي خواسته ام به تهديدها و عيدهاي تو بي اعتنايي کنم ؛
نه هرگز چنين نبود ...
بلکه اين نفس من بود که مرا مي فريفت و اين هوس بود که بر من چيره مي شد و اين بخت بد من بود که به ياري مي شتافت و اين پرده پوشي تو بود که مرا مغرور مي کرد .
چنين مي شد که پاي پرهيزم مي لغزيد و به وادي گناه مي افتادم و معصيت تو را مرتکب مي شدم .
اما اکنون چه کس مي تواند مرا از عذاب تو برهاند ؟
فردا چه کسي مي تواند از دست دشمنان خلاصم کند ؟
به کدام ريسمان مي توانم بياويزم اگر تو رشته محبت خود را از من بگسلي ؟
پس واي بر من ! واي بر رسوايي ام ! واي بر آنچه در نامه اعمالم ثبت کرده اي !
اگر کرامت تو نبود و وسعت رحمت تو ،
اگر نهي تو از نوميدي نبود ، هر بار به ياد اين همه گناه مي افتادم ، به وادي ياس مطلق سقوط مي کردم .
اي بهترين کسي که مي توان با او نجوا کرد ، و اي برترين کسي که مي توان به او اميد بست !
خدايا ! در پناه پرچم اسلام ، به تو توسل مي جويم و به حرمت قرآن ، به تو اعتماد مي کنم و با محبت پيامبرت ، به درگاه تو تقرب مي جويم .
آن پيامبر امي ، پيامبر هاشمي قريشي ، پيامبر عرب تهامي ، پيامبر مکي مدني .
پس اين دل مومني که هواي موانست با تو دارد ، دچار وادي وحشت مکن .
اين سري که سوداي همدمي با تو دارد ، بر بالين هراس مپسند .
خدايا ! حساب مرا در کتاب آنان که به پرستش غير تو تن دادند ، نياور ؛
مردمي که فقط به زبان ، ايمان آوردند تا جان خويش را برهانند و به آمال خويش دست يابند .
ما نه فقط با زبان که هم با دل خويش به تو مومن شديم تا در آغوش عفو خودت ، پناهمان دهي و دستمان را به ميوه آرزوهامان برساني و اميد به خودت را در سينه هامان تثبيت کني و دلهامان را پس از هدايت از لغزش و کژي مصون بداري و از چشمه رحمت خودت سيرابمان کني ... که تو بخشنده اي بي نظيري !
به عزتت سوگند که اگر مرا براني هم ، از درگاهت نمي روم و از زمزمه الهامات قلبي ام در شناخت کرامتت دست نمي کشم و پا از وادي بي منتهاي رحمتت بيرون نمي گذارم .
بنده به کجا مي تواند بگريزد جز دامان مولاي خود ؟
مخلوق ، به کجا مي تواند بگريزد جز دامان مولاي خود ؟
خدايا ! حتي اگر به بندم کشي و روي لطف از من بپوشي و در عيان کردن بدي هاي من در نظر خلايق بکوشي ،
حتي اگر مرا به آتشت اندازي و ميان من و خوبان درگاهت فاصله اندازي ،
محال است که دست اميد از ضريح لطف تو بردارم و روي آرزو از آستان مهر تو بگردانم .
محال است که محبتت را از دلم برانم و نعمت هايم را به بوته نسيان سپارم و پرده پوشيت را در اين دنيا از ياد برم .
خدايا ! من از تو صبري زيبا مي طلبم و گشايشي نزديک و گفتاري درست و پاداشي بزرگ ...
پروردگارا ! من از تو تمامت خوبي را طلب مي کنم ، از آنچه مي فهمم و از آنچه نمي فهمم ...

گر چه سياه رو شدم ، غلام تو هستم
خواجه مگر بنده سياه ندارد ؟!


این هم ماه مبارک رمضان ...
چه زود بار سفر را بست و خاکیان را وداع گفت ؛ چه زود سایه رحمت خود را از سر ما برداشت ؛ و چه زود ...
مي گويند به همان اندازه اي که ما زمينيان دلمان براي وداع براي اين ماه مي گيرد و با اشک او را وداع مي کنيم ، اين ماه هم در قيامت ما را در آغوش مي گيردو همان اندازه به ما عشق مي ورزد ...
دوستان خوب ! بياييد يه قراري با هم بذاريم . وقتي که هلال ماه شوال رو ديديم و خبر عيد رو شنيديم براي هم دعا کنيم و اولين دعايي که مي کنيم فرج مهدي فاطمه (عج) باشه ...

التماس دعاي عاجزانه از همه شما خوبان ، تا بعد ...

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸۱/٩/۱٢ - پری ناز

شکواي سبز 8

دريافتي از دعاي ابوحمزه ثمالي

مولاي من ! من همان کودکم که تو پرورده اي و بزرگش کرده اي !
من همان نادانم که تو آموزشش داده اي و دانايي اش بخشيده اي !
من همان گمراهم که تو به راهش آورده اي و هدايتش کرده اي !
من همان پست بي مقدارم که تو از زمين بلندش کرده اي و رفعتش بخشيده اي !
من همان ترسوي بيم آکنده ام که تو امانش داده اي و خاطرش را آسوده کرده اي !
من همان گرسنه ام که تو سيرش ساخته اي !
من همان تشنه ام که تو آبش داده اي !
من همان برهنه ام که تو لباسش پوشانده اي !
من همان فقيرم که تو غنايش بخشيده اي !
من همان ضعيفم که تو قوت و قدرتش داده اي !
من همان ذليلم که تو عزيزش کرده اي !
من همان بيمارم که تو شفايش بخشيده اي !
من همان گدايم که تو کرامتش کرده اي !
من همان گنهکارم که تو گناهانش را پوشانده اي !
من همان ضعيف مظلومم که تو به ياريش شتافته اي !
من همان رانده درمانده ام که تو منزل و ماوايش داده اي !
خداي من ! من همانم که در خلوت از تو شرم نکرد و پيش ديگران نيز در انديشه تو نبود !
منم آن درگير ماجراهاي سترگ !
من همانم که به سرور خود جسارت کرده است و بر مهتر خود دليري ورزيذه است !
من همانم که جبار آسمان را نا فرماني کرده است !
من همانم که زمينه معصيت خداوند جليل را فراهم کردم .
من همانم که در گناه از ديگران پيشي گرفتم .
من همانم که تو پرده بر زشتي رفتارم افکندي و من شرم نکردم و همچنان گناه کردم و معصيت را از حد گذراندم .
من همانم که تو وقتي مرا از چشم خود انداختي و نظر عنايتت را برداشتي ، اعتنا نکردم .
تو آن قدر با صبوريت مهلتم دادي و با پرده اغماضت ، گناهانم را پوشاندي که گمان کردم از ديدن من پرهيز مي کني و از عقوبت گناهانم اجتناب مي ورزي ؛
انگار تو شرمسار مني ...

برگرفته از کتاب نجواي سبز ، نوشته سيد مهدي شجاعي


بگو مستان رباني بيايند
يلان در خدا فاني بيايند
همانهايي که اهل سوز و سازند
به سجده رفتگان يک نمازند
همانهايي که خاطر خواهشانم
مريد " مشرب الارواح " شانم
همانهايي که درياي يقينند
گهرهاي " صفات العاشقين " اند
همانهايي که ماه آسمانند
دعاهاي " مفاتيح الجنان " اند
همه افکنده بر خورشيد سايه
خدا مردان " مصباح الهدايه "
همه عارف دل " شرح تعرف "
همه در عشق ابراهيم و يوسف
همانهايي که در طي طريقند
چو ابراهيم در بيت عتيقند
زمين را صد دهان تهليل ديدند
زمان را صور اسرافيل ديدند
همه مستان بزم قاب قوسين
همه " نور القلوب " و قره العين
همانهايي که با او مي نشينند
خراب از سکر " کنز العارفين " اند
ميان خون خود گرم سجودند
بلا نوشان " اسرار الشهود " ند
خوشا نام آوران کوي اعجاز
شقايق سيرتان " گلشن راز "
خوشا آن دل که با روحش بحل کرد
بدا دنيا که ما را خون به دل کرد
خوشا مستي که دل را نذر مي کرد
دو عالم راه را يک لحظه طي کرد
خوشا آنان که پيش از مرگ مردند
به راز عشق پي بردند و مردند
خوشا آنان که جانان مي شناسند
طريق عشق و ايمان مي شناسند
بسي گفتيم و گفتند از شهيدان
شهيدان را شهيدان مي شناسند ...


التماس دعاي عاجزانه از همه شما خوبان ، تا بعد ...

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸۱/٩/۱٠ - پری ناز

شکوای سبز 7

مثل درخت باشيم که در تهاجم پاييز هر چه بدهد ، روح زندگي را براي خويش نگه مي دارد ...

دريافتي از دعاي ابوحمزه ثمالي

خدايا ! زنده ما و مرده ما ، مرد ما و زن ما ، کودک ما و بزرگ ما ، آزاد ما و بنده ما ، همه و همه را در آغوش رحمت خويش پناه بده .
هر که از خداي روي برگرداند ، بر محمل دروغ نشست و به پرتگاه ضلالت و گمراهي رسيد و دچار زيان و خسراني آشکار شد .
خدايا ! بر محمد و آل او درود فرست و عاقبت امر و انجام روزگارم را به خير و سعادت منتهي کن . و دل مشغوليهاي عمده مرا از دنيوي و اخروي ، کفايت کن . و کسي را که به من رحم نمي کند ، بر من تسلط نبخش و خودت نگهبان جاودانه من باش . و آن نعمت هاي خوب خودت را از من باز پس مگير و مرا مهمان مستمر سفره خويش قرار ده که هميشه گسترده است ، تمامي ناپذير است و حلال و پاک و دوست داشتني است .
خدايا ! مرا با دستهاي خودت و در سايه نگاه خودت و در آغوش و پناه خودت حفظ کن . و در اين سال و همه سال زيارت خانه خودت و قبر پيامبر و ائمه طاهرينت را روزيم فرما و دست دل مرا از اين زيارتگاه هاي شريف و منزل هاي سرشار از کرامت کوتاه مکن .
خدايا ! مرا چنان به درگاه خودت بپذير که هرگز نافرماني تو را نکنم . ذهن و دل و دستم را از هر چه خير و نيکي است ، آکنده ساز و تا زنده ام وجودم را شبانه روز از ترس و خشيت خويش خالي مکن . اي پروردگار جهانيان !
اين چه سري است خداي من که هرگاه مهياي نماز مي شوم ، و خود را آماده راز و نياز مي کنم و در پيشگاه تو مي ايستم ، ناگهان خستگي روي مي آورد و کسالت چهره نشان مي دهد .
هر گاه دست دعا برمي دارم ، حال مناجات از دلم مي گريزد .
هر گاه خودم را صالح و مزکي مي يابم و گمان مي کنم که به مقام توبه کاران نزديک شده ام ، ناگهان حادثه اي رخ مي نمايد و قدم هايم را مي لرزاند و ميان من و تو ، ميان من و عبادت و خدمت تو فاصله مي اندازد .
مولاي من ! نکند که تو دست ياد از من شسته اي و مرا از بارگاه عنايت و خدمت خويش رانده اي ؟
خداي من ! نکند تو مرا سهل انگار حق خويش شمرده اي و از من فاصله گرفته اي ؟
نکند تو مرا روي گردان از خويش يافته اي و از چشم محبت انداخته اي ؟
نکند تو مرا دروغگو شناخته اي و از خود دورم ساخته اي ؟
نکند تو مرا کفران کننده نعمت هاي خويش دانسته اي و تحريمم کرده اي ؟
نکند تو مرا با علم و اهل علم بيگانه يافته اي و به خودم واگذاشته اي ؟
نکند تو مرا اهل غفلت ديده اي و از رحمت خود نا اميدم کرده اي ؟
نکند تو رد مرا در مجالس بطالت و بيهودگي ديده اي و مرا با همانان وانهاده اي ؟
نکند تو شنيدن دعاي مرا دوست نداشته اي و مرا از درگاه اجابتت رانده اي ؟
شايد کيفر گناهان و لغزش هايم را داده اي .
شايد به خاطر اين همه بي شرمي مجازاتم کرده اي .
خداي من ! اگر تو مرا ببخشي ، پيشينه لطف و عفو تو در بخشش گناهکاران کم نيست ، چرا که خداي من ! شان کرامت تو برتر از مجازات تقصير کاران است .
من پناهنده کرامت تو شده ام و از آتش خشم تو به دامن مهر تو گريخته ام و به ضريح وعده هاي تو دخيل بسته ام ؛
وعده هايي که براي خوش بينان به کرامت خويش فرموده اي ...

برگرفته از کتاب شکواي سبز ، نوشته سيد مهدي شجاعي


خوشا دردي که با شادي عجين است
خوشا اشـکي که شادي آفـرين است
خوشا با بي دلـان رقصي از اين دست
خـمـستـان در سـر و پـيـمانه در دست
هـمـه اعـضـاي مــن امـشــب زبـانـنـد
هـمـه رگـــهـــاي مــن ، آواز خـوانــنــد
چـنـان ســر مـسـت از شـرب طـهـورم
کــه مـي ســر مي زنـد فــردا ز گــورم
مــــن از دلــــدادگــــان کــــوي اويــــم
مــــريـــــد خـــانـــقــــــاه روي اويـــــم
کي ام ؟ از جــرعــه نـوشـان جلـالـش
مــقــيــم آســــتــــان بــــي زوالــــش
بگو مستان بــه خـــاکــم مـي فشانند
بـزن نــي تـا صـراحـي هــا بـخـوانــنــد
الــهـي ، سکر ايـن مـي را فـزون کــن
بـه حـق مـي ، مــرا از مــن برون کــن
خـوشـا آنـان کــه دل را چــاک کــردنـد
اگـــر ســر بــود ، نــذر تـــاک کـــردنــد
مـن امـشـب سوز دل از نـي گـرفـتــم
شـــفــاي تـــازه اي از مـــي گرفـتـــم
چـه شـکــرها ز ني مـي ريزد امشــب
ســر مـا نـقل و مـي مي ريزد امشـب
بــيــا اي عـشـــق ما را زيـــر و رو کــن
بـه جــاي بــاده ، آتــش در ســبــو کـن
بيـا اي عـشـق خــون جــام مــا بـــاش
نـمـاز صبـح و ظهـر و شــام مــا بـــاش ...

التماس دعاي عاجزانه از همه شما خوبان ، تا بعد ...

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸۱/٩/۸ - پری ناز

شب قدر

الهي باده ام بي آب و رنگ است
بنوشانم که ديگر وقت تنگ است
به حق سوره مي ، سوره خم
به روي من تبسم کن ، تبسم
مدارا کن ، مدارا با اسيري
بده ساقي مي روشن ضميري
ببر ما را به کوي مي فروشان
بنوشان باده از جامي خروشان
بگردان و بگردان و بگردان
بنوشان و بنوشان و بنوشان
چو مستم کرده اي مستور منشين
چو نوشم داده اي زهرم منوشان
وصيت مي کنم صبحي که مردم
مرا در خلعتي از مي بپوشان
دلم وقت شما اي مي پرستان
سرم مست شما اي باده نوشان
شب قدر آمد اي ساقي دوباره
ببر ما را به کوي مي فروشان
بده جامي که جانم جان شود باز
برآيد از خم و خمخانه ، آواز
بده ساقي ، مي زاينده هوشي
شراب عرشي خورشيد جوشي
مي محرابي تهليل گويي
مي اسرايي معراج پويي
مي يي خواهم که رحماني است حالش
مي من چارده قرن است سالش
مي يي خواهم که حالم را بداند
برايم تا سحر حافظ بخواند
شفا بخش دل بيمار باشد
" الهي نامه " عطار باشد
مي يي کز هر رگش " الله " جوشد
خط جورش خطايم را بپوشد
مي يي خواهم که تا خويشم برد راه
مي لبريز " حمد " و " قل هو الله "
مي يي که " قل هو الله احد " گوست
مي يي که قلقلش فرياد هوهوست
مي من پنج نوبت در سپاس است
به رنگ ، آتش ، به بو ، لبخند ياس است
مي يي خواهم نماز شب بخواند
دعاي ندبه زير لب بخواند
مي من هر سحر گرم نماز است
کميل ابن زياد ندبه خوان است
شب قدر است تا دل پر بگيرد
مي يي خواهم که قرآن سر بگيرد
شب قدر است و صبح سرنوشت است
مي يي خواهم که تاکش از بهشت است
مي يي بيرون ز قيد آبگينه
ز شيريني چو خرماي مدينه
مي يي که روز و شب در ذکر هوهوست
مي يي که هر سحر " حي علي ... " گوست
شما باران هوهو ديده بوديد ؟!
مي " حي علي ... " گو ديده بوديد ؟!
مي يي خواهم مي يي از خم لبيک
مي " لبيک ، اللهم لبيک "
مي يي خواهم برقصاند فلک را
مي " يا ليتني کنا معک " را
مي يي خواهم که يا مولا بگويد
حسينم وا حسينم وا بگويد
جهان مست و زمين مست و زمان مست
بيا ساقي که ما رفتيم از دست
خرابم کن که آبادم کني باز
فنايم کن که ايجادم کني باز
گلي بودم بهشتي ، اينک اما
چو خاري پشت ديوار بهشتم
اگر سي روز ماهم روزه داري است
شب قدري ندارد سرنوشتم
ز خشتم بعد از اين خمخانه سازيد
که اول نيز از خم بود خشتم ...

التماس دعاي عاجزانه از همه شما خوبان ، مخصوصا در شبهاي قدر ...
تا بعد ...

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸۱/٩/۳ - پری ناز