آستان جانان
لبيک اللهم لبيک ...

لبيک اللهم لبيک ... لبيک لا شريک لک لبيک !!
و من دل سوخته ام را ، روح آتش گرفته ام را ، چشمان تبدار دلم را ، و دستان بيمار روحم را به درگاه خدا بردم .
ناليدم از دست دلم ، دلي که فرسنگ ها از او فاصله داشت . زيرا حقيقت را مي دانست ولي درک نکرده بود !
نيت حج کردم و با خدا پيمان بستم که هر پيمان ديگري را بشکنم و خود را از هر بندي جز بند خدا رها سازم . و مدام اين شعر در ذهنم نقش مي بست :
" به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که تو در برون چه کردي که درون خانه آيي "
ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود . نمي دانستم چه کنم ! پا به ميقات گذاشتم . به اميد ميعاد و قصدم زيارت او بود !
همه عالم را به قنوت ايستادم و شگفتا ! که نماز در ميقات با جامه سپيد احرام ، در آستانه ميعاد ، معناي ديگري دارد .
مردمان دسته دسته در دادگاه عدالت سوگند عشق مي خوردند و من حيران و سرگردان ! در حرم يار پيمان عشق بستم ! محرم شدم و بر خود حرام کردم هر چه غير تو را و هر چيزي که مرا از تو دور کند و هر آنچه تو حرام شمرده اي .
مرتب با خود مي گفتم :  " انت المولي و انا العبد و هل يرحم العبد الا المولي " و اينک وقت آن بود که معناي اين دعا را به من نشان دهد !
سر انجام رسيد لحظه موعود و اتصال قطره به دريا ... کعبه نزديک بود و عشق و نهايت ايمان و من در پشت درهاي سرزمين عشق توانايي پيش رفتن نداشتم . چشمانم را به روي هم گذاشتم تا با ديدن کعبه عشق يکباره مشعوف شوم ... ناگاه به خود لرزيدم ... شگفتا ! گويي ديدگانم توانايي ديدن عشق را نداشت ... کعبه در برابرم و ياد او در دلم ! پايم ديگر رمقي نداشت ! بي اختيار به خاک افتادم و شکرش را به جا آوردم !
در آن لحظات از ياد بردم که در گذشته به دنبال استجابت دعاهايم مي گشتم ... ديگر او  ، خود برايم استجابتي ناب بود ... چه چيز زيباتر از غرق شدن در درياي رحمت او ؟ من در آغوشش بودم ... و چه نيازي به از اين ؟!!
آن جا قبله فقط جهت نيست . آنجا جهت را نشانت نمي دهند بلکه خداي جهت را مي بيني و به او اقتدا مي کني !
آنجا نماز ديگر تکرار يک فريضه نيست ، گويي کلمات تازه اي مي شنوي . با او حرف مي زني و حضور او را نزد خويش احساس مي کني ...

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=--=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

عرفات آغاز است ، آغاز پيدايش آدم بر روي زمين ، آغاز پيدايش انسان در زمان ! با پيدايش " شناخت " !!! و در حج نخستين حرکت از عرفات !
مشعر و مني ، بي عرفات : دين بي شناخت و تهي از علم ! اما در اين دين ، انسان اين پديده خاکي ، به نيروي امانتي خدايي ، در حرکتي که با شناخت و علم به واقعيت جهان ( عرفات ) آغاز شده ، به خود آگاهي انساني و شعوري زاده علم و زاينده عشق ( مشعر ) مي رسد و از آن پايگاه ، به برترين قله صعود و آخرين مرحله کمال تا ... " خدا  " !
نوشته : دکتر علي شريعتي


...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸٢/۱۱/۱۱ - پری ناز