آستان جانان
رسوا دلِ من ! شيدا دلِ من !

نگاهم به آسمان و دلم دربند توست ...
اما ديگر نگاه كردن در خورشيد برايم اشك شوق نمي آفريند !
و شعله هايش بي رحمانه جگرم را آتش نمي زند !
اين روزها صدايت ميزنم اما ... !
اما ... رحمانيتت وجودم را احاطه نمي كند !
نمي دانم گوش جانم كر شده است كه پاسخ الطاف تو را نمي شنوم يا تو از من روي برگردانده اي !
نمي دانم من آن قدر پست شده ام كه نگاهم نمي كني يا مرا ديوانه وار به دنبال خود مي كشي !
مهر و قهرت ! شيرين ترين چاشني تنهايي ام است .
مهرت كه هميشه هم آغوش بي پناهي ام بوده  و .. شايد در اين روزها نوبت به قهر تو رسيده است !
صبر مي كنم تا اين دوران نيز ، رو به پايان رود ...
و دوباره تلالوهاي بي كران خورشيد ، جگرم را پاره پاره كند ... و اشك شوق مرا به هق هق وا دارد !
و باز رحمانيت و آغوش گرم و پر از مهر تو ...
و من و لب خندان هميشگي از شوق ديدار تو ...

نتوان دل شــــاد را به غــــم فرسودن
وقت خوش خود بسنگ محـنت سودن
كس غيب چه داند كه چه خواهد بودن
مــي بايد و مـعـشــوق و بكــام آسودن

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸۳/۱٠/۱٥ - پری ناز