آستان جانان
و جز اين هرگز !!!

من نمي خواهم آن زندگي را که بي تو سر بايد کرد ...
من نمي خواهم آن بودن را که دور از توست ...
من نمي خواهم آن ماندن را که بر کنار از نسيم حياتبخش حضور توست ...
من نمي خواهم آن سر را که جولانگاه هر آشوبي است ...
من نمي خواهم آن گوش را که هر بانگي در آن مي پيچيد و طنين هر زنگي در آن مي نشيند ، جز صداي دلکش تو ، جز داوود لحن تو !
من نمي خواهم آن ديده را که بر هر چه هست مي افتد و بر هر ديدني مي ماند ...
همه را مي بيند ، همه را مي يابد !
جز يک ناديدني ديدني ، يک ديدني نا ديدني !
آن چشم که تيرگي حضور هر ناپاک را بايدش تحمل کرد وليک ديدار خوشگوار آن پاکترين پاک ميسرش نيست .
من نمي خواهم آن دست را که هر سودن را " چه به آسودن _ چه به آزمودن " در کار دارد ولي هرگز دامن قباي تو را در نمي يابد ...

امروز که محتاج توام جاي تو خالي است ...

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸۳/۳/٢٩ - پری ناز

خدا با توست !

وقتي خودت داري از غصه مي ميري ، وقتي به بن بست مي خوري ، وقتي اميدت رو نا اميد مي بيني و ...
اون وقت يکي ديگه مثل خودت پيدا مي شه که از تو تقاضاي کمک مي کنه !
تو مي موني ، جا مي خوري ، ديگه نمي دوني بايد چي کار کني !!!
آخه يه دنيا خواهش تو دلت هست که بايد ، يکي پيدا بشه که به تو ياري برسونه !
تو چه جوري مي توني به يه غمزده غير خودت اميد بدي ؟ وقتي اميد خودت نا اميد شده ؟
ولي مي بيني دلت نمي آيد اون مستاصل رو مثل خودت تنها و با يه دنيا غم رها کني !
وقتي کم کم از دردهاي دلش با خبر مي شي و مي بيني اون هم مثل خودت ، تنها چيزي که تو دلش موج مي زنه غمه !!
ديگه نمي توني غم اون رو ببيني ، ديگه دلت سنگ نيست !
دستات رو دراز مي کني تا به اون کمک کني !
انگار غم داشتن تو ، غم داشتن اونه !
و انگار اشکهاي تو ، هم رنگ و بوي اشکهاي اونه !
احساس سبکي مي کني ! انگار ديگه تو هم غم نداري !
انگار شادي دل تو ، سرشار از شعف اونه ! و شعف اون ، باعث شادي دل توست !
حالا ديگه جاي غم توي دل هر دوي ما شادي موج مي زنه ! ديگه بي خيال غصه هاي دل خودت شدي !
اصلا غم چيه ؟ غصه چه رنگيه ؟
وقتي تونستي حتي به اندازه دل خوشي اون عزيز ، شاد باشي !!!
دوست مهربون ، دلت شاد ! قلبت اميدوار ! و ذهنت آرام ...
حق يارت ! 

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸۳/۳/۱٧ - پری ناز

و او ...

در اگر بر تـو ببندد ، مـرو و صـبر کن آنـجـا
ز پس صبر ، تو را ، او به سر صدر نشاند
و اگر بـر تو ببندد ، هـمـه ره هـا و گذرهـا
ره پنهـان بنمايـد ، کـه کـس آن راه نداند

هر که در هر جا هست ، هستي خويش را از تو دارد .
کوچکترين گياه که در آن گوشه طبيعت قطره اي نوش مي کند ، از جويبار سر انگشتان تو مي نوشد .
و بزرگترين کهکشان که در پهندشت آسمان در حرکت است ، از تاب گوشه دستار تو چرخ مي گيرد .
آب که جاري مي شود ، با اشارت تو مي رود .
و نسيم ، هنگام که مي وزد از نفس پاک تو سيري مي گيرد .
و دست تو زمان را به پيش مي راند .
و اينک و اينجا و هر گاه و هر جاي ، هر دردمند که به فتور و سستي بر زانوي خويش کمر راست مي کند ، تو را مي خواند !
هر افتاده که پاي خواستن ندارد نام تو را زمزمه مي کند .
و هر مانده که اميد رفتنش نيست _ گر چه خويش نداند _ چشم به دري دارد که تو باز آيي ...

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

برادر عزيزم ، پيام مهربون ؛
اينک بيست و دو سال است که مدام ، به دور خورشيد گشته اي و ماه چند بار به دور تو گشته است ، خدا مي داند !
اميد دارم که پس از اين روزهايت شيرين باشد و هر گاه غم دستان تو را گرفت ، بگو تا من دستانم را به نشانه اميد بر قلبت گذارم تا قدري آرام شوي !
اميدت نااميد نشود ، که تنها اميدت ، اميدوار تو است ...

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸۳/۳/۸ - پری ناز