آستان جانان
ناشئة اليل

اي همسفر،‌
نيك بنگر كه در كجايي!
مباد كه از سر غفلت،‌ اين سفينه اجل را مامني جاودان بينگاري و در اين توهم از سفر آسماني خويش غافل شوي.
نيك بنگر!
فراز سرت آسمان است و زير پايت سفينه اي كه در درياي حيرت به امان عشق رها شده است. اين جاذبه عشق است كه او را با عنان
توكل به خورشيد بسته است و خورشيد نيز در طواف شمسي ديگر است و آن شمس نيز در طواف شمسي ديگر و... و همه در طواف شمس الشموس عشق، حسين بن علي(ع)... مگر نه اينكه او خود مسافر اين سفينه اجل است؟
ياران! اينجا حيرتكده عقل است... و تا "خود" باقيست، ‌اين "حيرت" باقيست.
پس كار را بايد به "مِي" واگذاشت؛ آن مِي كه تو را از "خويش" مي رهاند و من و ما را در مسلخ او به قتل مي رساند.

آه! ان الله شاء ان يراك قتيلا.

 

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸٤/۱۱/۱٤ - پری ناز