آستان جانان
جنون عاشقی تماشا دارد...

 

سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

اما این سحر، پیش از برآمدن آفتاب، که دیگر تاریکی رنگ باخته، و چادرش را از تن طبیعت برداشته، نیست! بلکه سحری است در ظلمت شبانه، در دل و در ژرفای شب و درست هم آنگاه

 

که پایان شب، دیرتر و دورتر از هر زمان دیگر می نماید، فرا می رسد.
آنگاه که ظلمت جهان، گرداگردش را فراگرفته و او را در زندان خود دارد، روشنایی سحرگاه در جان او می تابد و اندوه که در اندرون او نشسته بود ناچیز و تباه می شود.
آن "خلوت گزیده سحرخیز" در نهایت ظلمت، روشن می شود. مثل ستاره قطبی که در شب تاریک، دلی روشن دارد و اگر ابری حجاب منظرمان نباشد، راهی به زائران کشور نور می نماید.
سحرِ او هم نور باطن است در ظلمت ظاهر...
سحر، همیشه در پایان شب نیست! ای بسا که در بطن آن است.
شبی که چنین سحری در خود داشته باشد، "شب قدر" است، با روشنی بسیار خورشید و با جلوه بسیار دیدار...

لیلی از دلبریش خانه خراب؛
یوسف از خنده هاش خانه به دوش؛
چاکران سر به زیر در تعظیم؛
دست بر سینه مانده حلقه به گوش!

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸٤/٢/٢٦ - پری ناز