آستان جانان
...دل من دام خیالت!

دل من رای تو دارد، سر سودای تو دارد
رخ فرسوده‌ی زردم غم صفرای تو دارد
سر من مست جمالت، دل من دام خیالت
گهر دیده نثار کف دریای تو دارد
ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم
که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد
غلطم گر چه خیالت به خیالات نماند
همه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد
گل صد برگ به پیش تو فرو ریخت ز خجلت
که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد
جگر و جان عزیزان چو رخ زهره فروزان
همه چون ماه گدازان که تمنای تو دارد
دل من تابه‌ی حلوا ز بر آتش سودا
اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد؟
هله چون دوست بدستی همه جا جای نشستی
خنک آن بی‌خبری کو خبر از جای تو دارد
اگرم در نگشایی ز ره بام درآیم
که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد
به دو صد بام برایم به دو صد دام درآیم
چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد
خمش ای عاشق مجنون به مگو شعر و بخور خون
که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد

.--.--.--.--.--.--.--.--.--.--.--.--.--.--.--.--.--.--.

 

...چو بگذری قدمی بر دو چشم من بگذار!

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸٥/٦/۱٤ - پری ناز

شما را تشنه بود...!

چکه
چکه
چکه...
به طراوت باران،
به زلالی اشک،
به روشنی آب!
چکیدید
در غربت سراب...

_تفدیده بود
داغ بود.
داغِ داغ!
می سوخت
در انتظار چکه چکه چکه های...
عطش داشت و نمی دانست،
از دریا شدن؛
جاری بودن،
روان شدن!_

رد پای چکه چکه چکه هایتان،
چشم روشنی غربتش شد.
رود شد
روان شد
خروشید
آرام شد.

گذشته ها گذشت...

از عطش تا حیات همه اش آب بود!
آب..........

آن روز که اقیانوسی چون شما،
سرابی را محک زدید و
جرعه ای آب
از او طلب کردید،
چه بی شرمانه ادا کرد
رسم مهربانیتان را:
چکه
چکه
چکه...
پارگی مشک بهانه بود!
تنها سراب، گذشته ی خود را از یاد بود...!

.......................
.........
...
.

عطش دارم!
گُر گرفته ام!
می سوزم!
و جز
باریدن های بی امانتان
تسلایی بر دل تفدیده ام،
نمی یابم...!

من فرات نیستم!
مشک نیز!

طنین اشک هایم از مهربانیتان می سرایند:
چکه
چکه
چکه...

 

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸٥/٦/٦ - پری ناز