آستان جانان
بنا نبود دلی بلرزد!

پسر، جا پای پدر می گذاشت و هر دو از کوه بالا می رفتند؛ و جای هر قدم، آن قدر محکم بود، انگار که کوه زیر پایشان ترک برمی داشت!
پدر، چشمان پسر را می پایید! و چشمان پسر، جز مسیر، مقصدی این چنین شیرین، نمی یافت! و جان هر دو را، عطش دیدار یار، به آتش کشیده بود...
و سیرابی این هرم عطش را، جز در دامن قربانگاه، جایی تسکین نمی داد!
آخرین نگاه ها، خبر از فصل می داد و پیشانی بر خاک افتاده نوید وصل!
پدر نگاهی به آسمان کرد و آرام گفت:
"همه ی داشتنی هایم تقدیم تو باد! رنج وابستگی هایم تقدیم تو باد! قربانی من تقدیم تو باد...!
هر آنچه که دست نگاهم را بگیرد و از تو دور کند؛ هرچه که اضافه بر دوش، بارم شود و تو را سخت کند و مرا برای رسیدن به تو محال، تقدیم تو باد!"
و خداوند با ملائکش مباهات می کرد...
آنگاه ندا آمد: "کای ابراهیم! رؤیا[ى خود] را حقیقت بخشیدى ما نیکوکاران را چنین پاداش مى‏دهیم. راستى که این همان آزمایش آشکار بود.1"
***
اصلا قرار نبود خونی ریخته شود؛ بنا نبود دلی بلرزد! و چشمان مادری به راه بماند...
از اول تا به آخر مسیر، همه عشق بود و عشق بود و عشق...
و مگر عشق، ترس می شناسد؟! و مگر عشق، سستی می شناسد و انکار؟! و مگر نه اینکه عشق رهایی است؟! و دامان خدا گسستگی این همه سرگردانی...؟!
خداوند را چه نیازی بود به پیشکش ابراهیم؟! مگر خدا، نیازمند است؟!
ابراهیم را چه داشتنی بود نزد قادر متعال، جز رهایی از بند خویش!؟
و چه عیدی مبارک تر از لبیک عاشقی که در هر نفسش، معشوق را به طلب نشسته باشد...!؟
***
...و حالا، نوبت ذبح کدامین اسماعیل، فرا رسیده است؟! تا باز خدا، درون سینه ی ابراهیمی دیگر نجوا کند: وَفَدَیْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ!
و همه ی ما را اسماعیل هایی است از برای قربانی...!

عید قربان آمد و جانم به قربانت شده
همچو چشم گوسفند کشته حیرانت شده...
_______________________________________
پ.ن:
1- صافات/105- 106

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸٧/٩/۱۸ - پری ناز