آستان جانان
و او ...

در اگر بر تـو ببندد ، مـرو و صـبر کن آنـجـا
ز پس صبر ، تو را ، او به سر صدر نشاند
و اگر بـر تو ببندد ، هـمـه ره هـا و گذرهـا
ره پنهـان بنمايـد ، کـه کـس آن راه نداند

هر که در هر جا هست ، هستي خويش را از تو دارد .
کوچکترين گياه که در آن گوشه طبيعت قطره اي نوش مي کند ، از جويبار سر انگشتان تو مي نوشد .
و بزرگترين کهکشان که در پهندشت آسمان در حرکت است ، از تاب گوشه دستار تو چرخ مي گيرد .
آب که جاري مي شود ، با اشارت تو مي رود .
و نسيم ، هنگام که مي وزد از نفس پاک تو سيري مي گيرد .
و دست تو زمان را به پيش مي راند .
و اينک و اينجا و هر گاه و هر جاي ، هر دردمند که به فتور و سستي بر زانوي خويش کمر راست مي کند ، تو را مي خواند !
هر افتاده که پاي خواستن ندارد نام تو را زمزمه مي کند .
و هر مانده که اميد رفتنش نيست _ گر چه خويش نداند _ چشم به دري دارد که تو باز آيي ...

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

برادر عزيزم ، پيام مهربون ؛
اينک بيست و دو سال است که مدام ، به دور خورشيد گشته اي و ماه چند بار به دور تو گشته است ، خدا مي داند !
اميد دارم که پس از اين روزهايت شيرين باشد و هر گاه غم دستان تو را گرفت ، بگو تا من دستانم را به نشانه اميد بر قلبت گذارم تا قدري آرام شوي !
اميدت نااميد نشود ، که تنها اميدت ، اميدوار تو است ...

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸۳/۳/۸ - پری ناز