آستان جانان
خدا با توست !

وقتي خودت داري از غصه مي ميري ، وقتي به بن بست مي خوري ، وقتي اميدت رو نا اميد مي بيني و ...
اون وقت يکي ديگه مثل خودت پيدا مي شه که از تو تقاضاي کمک مي کنه !
تو مي موني ، جا مي خوري ، ديگه نمي دوني بايد چي کار کني !!!
آخه يه دنيا خواهش تو دلت هست که بايد ، يکي پيدا بشه که به تو ياري برسونه !
تو چه جوري مي توني به يه غمزده غير خودت اميد بدي ؟ وقتي اميد خودت نا اميد شده ؟
ولي مي بيني دلت نمي آيد اون مستاصل رو مثل خودت تنها و با يه دنيا غم رها کني !
وقتي کم کم از دردهاي دلش با خبر مي شي و مي بيني اون هم مثل خودت ، تنها چيزي که تو دلش موج مي زنه غمه !!
ديگه نمي توني غم اون رو ببيني ، ديگه دلت سنگ نيست !
دستات رو دراز مي کني تا به اون کمک کني !
انگار غم داشتن تو ، غم داشتن اونه !
و انگار اشکهاي تو ، هم رنگ و بوي اشکهاي اونه !
احساس سبکي مي کني ! انگار ديگه تو هم غم نداري !
انگار شادي دل تو ، سرشار از شعف اونه ! و شعف اون ، باعث شادي دل توست !
حالا ديگه جاي غم توي دل هر دوي ما شادي موج مي زنه ! ديگه بي خيال غصه هاي دل خودت شدي !
اصلا غم چيه ؟ غصه چه رنگيه ؟
وقتي تونستي حتي به اندازه دل خوشي اون عزيز ، شاد باشي !!!
دوست مهربون ، دلت شاد ! قلبت اميدوار ! و ذهنت آرام ...
حق يارت ! 

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸۳/۳/۱٧ - پری ناز