آستان جانان
و جز اين هرگز !!!

من نمي خواهم آن زندگي را که بي تو سر بايد کرد ...
من نمي خواهم آن بودن را که دور از توست ...
من نمي خواهم آن ماندن را که بر کنار از نسيم حياتبخش حضور توست ...
من نمي خواهم آن سر را که جولانگاه هر آشوبي است ...
من نمي خواهم آن گوش را که هر بانگي در آن مي پيچيد و طنين هر زنگي در آن مي نشيند ، جز صداي دلکش تو ، جز داوود لحن تو !
من نمي خواهم آن ديده را که بر هر چه هست مي افتد و بر هر ديدني مي ماند ...
همه را مي بيند ، همه را مي يابد !
جز يک ناديدني ديدني ، يک ديدني نا ديدني !
آن چشم که تيرگي حضور هر ناپاک را بايدش تحمل کرد وليک ديدار خوشگوار آن پاکترين پاک ميسرش نيست .
من نمي خواهم آن دست را که هر سودن را " چه به آسودن _ چه به آزمودن " در کار دارد ولي هرگز دامن قباي تو را در نمي يابد ...

امروز که محتاج توام جاي تو خالي است ...

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸۳/۳/٢٩ - پری ناز