آستان جانان
آرزونامه 1

پيشكش به آنان كه با آرزو زيستند
و از درس انتظار ،
يك جمعه غيبت نكردند ...

دوست را گر سر پرسيـدن بيمـار غـم اسـت
گو بران خوش ، كه هنوزش نفسي مي آيد

اي هميشه مهربان ! سلام !
خواهش ما را اجابت نيست ؟
گريه ، تا كدامين سحر ؟
هنوز هم شربت تلخ انتظار ؟ و هنوز تو در آن سوي پرده غيبت ؟
از مادر گمنام زاده شده ايم ؛ با پدر از تو بسيار گفتيم ؛ عروسان چمن را خواهران خود ناميديم ؛ به تشييع هر شهيد كه رفتيم ، با داغ برادر برگشتيم ؛
چه قصه ها كه از تو ، مادربزرگ نمي گفت ! چه مهربانيها كه شيارهاي پيشاني پدربزگ از تو حكايت نمي كرد ! همه را يكايك به سر انگشت دلواپسي ورق زديم تا نام تو را ميان آنها بيابيم .

×××

تو از ما گمنام تر بودي ؛ شگفتا !
ما از تو غايب تر ؛ حسرتا !
تو مهرباني را از خداي خود آموختي ؛ خرما !
از ما ، آنچه بر نيامد ، تو بر آوردي ؛ مرحبا !
تا ديدار ، راهي بيش از آنچه پيموده ايم ، مانده است ، آيا ؟

×××

غبار راه خستگي بر سر و رويمان ريخت . ريخت و با اشك در آميخت .
از آن خاك و اين آب گلي ساختيم ، و كلبه اي ، و پنجره اي و ايواني پر از قناريهاي آزاد .
روز آنگاه كه به بدرقه خورشيد ، نيلگون مي شد ، من بودم و يك ايوان قناري ، و يك جام پر از خالي .
مي نشستي ، نگاهي به آسمان مي انداختي ؛ نگاه تو بر نمي گشت كه با خود رودخانه اي از افق مي آورد ؛ رودخانه اي شتابان چون تير آرش ، و شدان مثل زمزم ، مي آمد و جام خالي مرا از پر ، سرشار مي كرد .
من از آن جام ، در كام قناريها مي ريختم ، و تو در نيلگون روزي ديگر ، افقي و رودخانه اي ديگر وعده مي كردي .

التماس دعا ،
تا بعد ...

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸۱/٧/٢ - پری ناز