آستان جانان
ي...ك...گ...ل

اين روزهاي پايان سال كه هر كسي پي خريد و مشغله نو شدني دوباره است ، دل من هم بيكار نخواهد ماند !
او هم مي خواهد _ به قول همه _ نو شود .
آخر شنيده است هر كه در سال نو ، نو نشود به ميهماني بهار فرا خوانده نمي شود ...
و اينگونه است كه اين روزها مرا جا گذاشته و پي غبار روبي خويش رفته است .
شده است آواره كوچه و خيابان و به هر كه مي رسد ، نويد آمدن بهار را مي دهد .
دل است ديگر ! دل اگر بي قرار نبود كه دل نبود !
چرا كه اگر اين روزها دل را رها كني ، خدا داند كه از فرط شعف سر از ناكجا آباد در خواهد آورد .
اين رسم هر ساله من و دل است كه براي عرض تبريك به ميهماني بهار رويم و باد بهاري در گوش جانمان زمزمه كند :
" حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
   و ان يـكـــاد بخـوانيــد و در فـــراز كــنـيــد " .
برخيز ؛ ديگر وقت نشستن نيست !
دلت را بردار تا بهار امسال ، همگي مهمان نا خوانده او شويم و تمامي گلهاي عالم را به نشانه آمدن بهار به پاي زيباترين گل آفرينش بريزيم ...
آن وقت چهره بهار ديدني تر مي شود كه گل از گلش مي شكفد و به تك گل باغ آفرينش مي گويد :

گل هميشه بهارم تويي ...

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸۳/۱٢/٢٤ - پری ناز