آستان جانان
شرح دل ليلي...

ديگر اين سكوت مبهم حالم را به هم مي زند!
و نوازش ثانيه ها به قصد وصال تو، برايم قدري بي معنا شده است.
و آواره كردن زلفهاي پريشانم به روي شانه هاي لمس نشده تو، چه سير محالي را سفر مي كند.
و گويا جويهاي خروشان اين چشمان سيه پوش به پاي تو عمري است كه خشكيده است.
نيستي كه ببيني! يا نه... شايد هستي و نمي بيني! يا مي بيني و نمي خواهي مهمان دلم شوي!

دلم را مي گفتم...
وه از اين دل، كه يكباره در اين خشكسار عاطفه جوانه زد.
نورش كه تو بودي!
نمي دانم آب و خاكش كجا بود كه ناگاه ريشه در دل فردا دوانيد!
قد كشيدنش به دور محور آرزو و سبز شدنش در هواي عشق تو ديدني بود.
آبش شده بود خون دل كه هر روزش سيرابتر از ديروز بود.
و خاكش شده بود غبار قدمهاي تو، كه هر روز، رهگذر روياهاي ناتمامش بودي.
اي دلك تنها...
آه! كجا بودم؟
نقل دل بود و تو و يك عمر آرزو...!

دانه، خاك مي خواهد. خاك را آب مي بايد. آب، نور مي طلبد. نور، جوانه مي زند. جوانه... جوانه... جوانه، شكفتن مي كند. و شكفتن، صبر مي خواهد...
بي صبر كه نمي شود شكفت! و بي شكفته شدن كه نمي توان تو را طلب كرد. و بي طلب تو كه باران عشق بر دل فرو نمي ريزد...
از اين روست كه دل نشكفته، پژمرد...
گناه دل چه بود؟
تا روزگار چنين بود، قصه رويش همين بود و دانه، رقص كنان همراه با خاك و آب و نور، جان مي گرفت و قد مي كشيد و تا فراسوي فردا شاخ
و برگ مي زاييد.
كس به دل نگفته بود كه شرط اول و آخر رويش صبر است.
و از اين رو دل تا مرز فردا پر زد و نا گاه به جايگاه نا اميدي خويش سقوط كرد.
 
نگو كه شرح دل، برايت تازگي داشت و تا كنون گذرت بر اين نهانخانه نيفتاده بود!
كه نظر تو بر اين دل، اين چنين ليلي گونه اش كرد.

اما...!!!
ليلي كه نمي ميرد! اين پا و آن پا مي شود. پياله صبر را مكرر نوش مي كند. از اشتياق مجنون، جان مي گيرد و دوباره به راه مي افتد...
صبر ليلي ستودني است. صبري كه انتهاي راهش آشفتگي مجنون است!
و اينك آشفتگي تو، دل مرا مشق صبر مي دهد.
شرح دل كه مي گويند همين است! پياله اي آشفتگي، با جرعه جرعه صبر، نوش جان مي شود...

و حالا! اگر دل شير نداري عاشق نشو!!!

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸٤/۸/٢٥ - پری ناز