آستان جانان
ای رسول!

هان ای تو که خو کرده ای به غار تنهایی خویش
بیرون آی!
راه بس دراز است و هوا بس مه آلود...
هر سو چشمانی، به انتظار سرچشمه ی چشمان توست!
و دستهایی دراز است
برای به بار نشستن از دستهای گرم تو...
ای محمد!
غار، بس، تاریک است!
و تو در چنین ظلمتی نور را کجا می توانی یافت؟
مگر در قلب خویش!
و با بیرون آمدن از اندوه تنهایی خویش...
محمد...
اینک تویی رسول!
رسول خویش!
و رسول آنها که جز خویش نمی شناسند، رمز عبور از خویشتن را...
چنگ بزن به نورٌ علی نور!
به آنچه می خواندت از تنگنای تن به فراخ آفرینش!
محمد...
در این لحظه که می پنداری، جز خویشتن ِ خویش، نمی شناسی
و مگر می شود رسولی بود برای آنان که تاریک دلند؛
دستهایت را به آسمان ِ نیاز طلب کن
و دلت را بیاویز به چراغ ِ روشن ِ هدایت...
آنگاه خواهی دید
این تو نیستی!
ماییم
که تو را
و بشریت را به دنبال نور ِ هدایت می کشانیم...
ای رسول...
دستهایت را دراز کن!
زمینی در انتظار توست...

١٧/3/٨٩

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸٩/٤/٢٤ - پری ناز