آستان جانان
شکوای سبز 7

مثل درخت باشيم که در تهاجم پاييز هر چه بدهد ، روح زندگي را براي خويش نگه مي دارد ...

دريافتي از دعاي ابوحمزه ثمالي

خدايا ! زنده ما و مرده ما ، مرد ما و زن ما ، کودک ما و بزرگ ما ، آزاد ما و بنده ما ، همه و همه را در آغوش رحمت خويش پناه بده .
هر که از خداي روي برگرداند ، بر محمل دروغ نشست و به پرتگاه ضلالت و گمراهي رسيد و دچار زيان و خسراني آشکار شد .
خدايا ! بر محمد و آل او درود فرست و عاقبت امر و انجام روزگارم را به خير و سعادت منتهي کن . و دل مشغوليهاي عمده مرا از دنيوي و اخروي ، کفايت کن . و کسي را که به من رحم نمي کند ، بر من تسلط نبخش و خودت نگهبان جاودانه من باش . و آن نعمت هاي خوب خودت را از من باز پس مگير و مرا مهمان مستمر سفره خويش قرار ده که هميشه گسترده است ، تمامي ناپذير است و حلال و پاک و دوست داشتني است .
خدايا ! مرا با دستهاي خودت و در سايه نگاه خودت و در آغوش و پناه خودت حفظ کن . و در اين سال و همه سال زيارت خانه خودت و قبر پيامبر و ائمه طاهرينت را روزيم فرما و دست دل مرا از اين زيارتگاه هاي شريف و منزل هاي سرشار از کرامت کوتاه مکن .
خدايا ! مرا چنان به درگاه خودت بپذير که هرگز نافرماني تو را نکنم . ذهن و دل و دستم را از هر چه خير و نيکي است ، آکنده ساز و تا زنده ام وجودم را شبانه روز از ترس و خشيت خويش خالي مکن . اي پروردگار جهانيان !
اين چه سري است خداي من که هرگاه مهياي نماز مي شوم ، و خود را آماده راز و نياز مي کنم و در پيشگاه تو مي ايستم ، ناگهان خستگي روي مي آورد و کسالت چهره نشان مي دهد .
هر گاه دست دعا برمي دارم ، حال مناجات از دلم مي گريزد .
هر گاه خودم را صالح و مزکي مي يابم و گمان مي کنم که به مقام توبه کاران نزديک شده ام ، ناگهان حادثه اي رخ مي نمايد و قدم هايم را مي لرزاند و ميان من و تو ، ميان من و عبادت و خدمت تو فاصله مي اندازد .
مولاي من ! نکند که تو دست ياد از من شسته اي و مرا از بارگاه عنايت و خدمت خويش رانده اي ؟
خداي من ! نکند تو مرا سهل انگار حق خويش شمرده اي و از من فاصله گرفته اي ؟
نکند تو مرا روي گردان از خويش يافته اي و از چشم محبت انداخته اي ؟
نکند تو مرا دروغگو شناخته اي و از خود دورم ساخته اي ؟
نکند تو مرا کفران کننده نعمت هاي خويش دانسته اي و تحريمم کرده اي ؟
نکند تو مرا با علم و اهل علم بيگانه يافته اي و به خودم واگذاشته اي ؟
نکند تو مرا اهل غفلت ديده اي و از رحمت خود نا اميدم کرده اي ؟
نکند تو رد مرا در مجالس بطالت و بيهودگي ديده اي و مرا با همانان وانهاده اي ؟
نکند تو شنيدن دعاي مرا دوست نداشته اي و مرا از درگاه اجابتت رانده اي ؟
شايد کيفر گناهان و لغزش هايم را داده اي .
شايد به خاطر اين همه بي شرمي مجازاتم کرده اي .
خداي من ! اگر تو مرا ببخشي ، پيشينه لطف و عفو تو در بخشش گناهکاران کم نيست ، چرا که خداي من ! شان کرامت تو برتر از مجازات تقصير کاران است .
من پناهنده کرامت تو شده ام و از آتش خشم تو به دامن مهر تو گريخته ام و به ضريح وعده هاي تو دخيل بسته ام ؛
وعده هايي که براي خوش بينان به کرامت خويش فرموده اي ...

برگرفته از کتاب شکواي سبز ، نوشته سيد مهدي شجاعي


خوشا دردي که با شادي عجين است
خوشا اشـکي که شادي آفـرين است
خوشا با بي دلـان رقصي از اين دست
خـمـستـان در سـر و پـيـمانه در دست
هـمـه اعـضـاي مــن امـشــب زبـانـنـد
هـمـه رگـــهـــاي مــن ، آواز خـوانــنــد
چـنـان ســر مـسـت از شـرب طـهـورم
کــه مـي ســر مي زنـد فــردا ز گــورم
مــــن از دلــــدادگــــان کــــوي اويــــم
مــــريـــــد خـــانـــقــــــاه روي اويـــــم
کي ام ؟ از جــرعــه نـوشـان جلـالـش
مــقــيــم آســــتــــان بــــي زوالــــش
بگو مستان بــه خـــاکــم مـي فشانند
بـزن نــي تـا صـراحـي هــا بـخـوانــنــد
الــهـي ، سکر ايـن مـي را فـزون کــن
بـه حـق مـي ، مــرا از مــن برون کــن
خـوشـا آنـان کــه دل را چــاک کــردنـد
اگـــر ســر بــود ، نــذر تـــاک کـــردنــد
مـن امـشـب سوز دل از نـي گـرفـتــم
شـــفــاي تـــازه اي از مـــي گرفـتـــم
چـه شـکــرها ز ني مـي ريزد امشــب
ســر مـا نـقل و مـي مي ريزد امشـب
بــيــا اي عـشـــق ما را زيـــر و رو کــن
بـه جــاي بــاده ، آتــش در ســبــو کـن
بيـا اي عـشـق خــون جــام مــا بـــاش
نـمـاز صبـح و ظهـر و شــام مــا بـــاش ...

التماس دعاي عاجزانه از همه شما خوبان ، تا بعد ...

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸۱/٩/۸ - پری ناز