آستان جانان
ای دوست من

تقديم به بهترين دوستم ؛
اي دوست من ! آنچه از من براي تو نمايان مي شود نيستم .
ظاهرم چيزي نيست جز لباسي که از نخهاي تساهل و نيکي به دقت بافته شده است تا مرا از دخالتهاي بي جاي تو و تو را از کوتاهي و غفلت من محافظت کند .
و اما آن ذات بزرگ و پنهان که او را " من " مي خوانمش ، راز ناشناخته ايست که در اعماق درونم جاي دارد و کسي جز من آن را درک نخواهد کرد و در آنجا براي هميشه ناشناخته و پنهان خواهد ماند .
دوست من ! نمي خواهم تمام سخنان و کردارم را باور کني زيرا سخنان من چيزي نيست جز پژواک انديشه هاي تو و کردارم نيز جز سايه هاي آرزوهاي تو !
دوست من ! اگر بگويي باد به سوي مشرق مي وزد ، في الفور پاسخت مي دهم که : آري ! به سوي مشرق مي وزد زيرا نمي خواهم گمان ببري افکار شناور من با امواج در يا نمي تواند همراه باد به وزش و پرواز در آيد . در حالي که بادها تار و پود فرسوده ي افکار قديمي ات را از هم گسيخت و آن را متلاشي کرد و ديگر نمي تواني افکار عميق مرا که بر درياها در حال اهتزاز است ، درک کني . من هم نمي خواهم تو آن را دريابي زيرا دوست دارم در دريا به تنهايي سير کنم .
دوست من ! چون خورشيد روز تو طلوع کند ، تاريکي شب بر من فرا مي رسد . با اين حال از پشت حبابهاي تاريکم با تو سخن مي گويم چون در هنگام ظهر بر قله ي کوه ها و بر فراز تپه ها به رقص در مي آيد و در هنگام رقص از ظلمات و تاريکي دره ها و دشت ها خبر مي دهد .
در اين باره با تو سخن خواهم گفت زيرا تو نمي تواني سرودهاي شبانه ام را بشنوي و بالهاي مرا در ميان ستارگان نمي بيني و چه خوب است که تو آن را نمي شنوي و نمي بيني زيرا دوست دارم در تنهايي ، شب زنده داري کنم .
دوست من ! وقتي تو به آسمانت صعود مي کني ، من به سوي دوزخ خود سرازير مي شوم و با اينکه رود صعب العبوري در ميان ما قرار مي گيرد اما يکديگر را صدا مي زنيم و ديگري را دوست خطاب مي کنيم . من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني زيرا شعله هايش ديدگانت را مي سوزاند و دود آن بيني تو را مي آزارد . من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني و بهتر است که من در دوزخ خود تنها باشم .
دوست من ! حقيقت و پاکدامني و زيبايي را سخت دوست مي داري و من به خاطر تو مي گويم : شايسته است که انسان چنين صفاتي را دوست بدارد در حالي که در دل خود به تو مي خندم و خنده خود را کتمان مي کنم زيرا مي خواهم تنهاي بخندم .
دوست من ! تو نه تنهاي مردي در خور ستايش ، هوشيار و فرزانه هستي ، بلکه يک مرد کامل به شمار مي روي اما من ديوانه اي بيش نيستم که از عالم عجيب و غريب تو دور هستم .
من ديوانگي خود را از تو مخفي مي کنم زيرا دوست دارم در عالم جنون نيز تنها باشم .
اي عاقل و اي هوشيار ! تو دوست من نيستي . چگونه مي توانم تو را قانع کنم تا سخنم رادرک کني ؟ راه من ، راه تو نيست اما در کنار هم و با هم قدم مي زنيم !

برگرفته از کتاب : ديوانه و خدايان زميني ، نوشته جبران خليل جبران


سلام عزیزان ! چند روزی یود که از شما دور بودم . البته دور که نه ، شاید بیشتر به شما نزدیک بودم .... این چند روزه مهمون امام رضا (ع) بودم و اگر قابل بوده باشم دعاگوی همه شما مهربونها بودم .
از دست این آقا داداش ما ، بهش گفته بودم از طرف من از همه شما عزیزان خداحافظی بکنه ولی مثل اینکه فراموش کرده بود .


الهي !
اگر مرا به جرمم گيري ، تو را به بخشايشت گيرم
و اگر مرا به گناهانم گيري ، تو را به آمرزشت گيرم
و اگر مرا به آتش اندازي ،
به گروه اهل آتش مي گويم که تو را دوست مي دارم ...
" برگرفته از مناجات شعبانيه "


التماس دعا براي تعجيل در فرج آن حضرت ، تا بعد ...

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸۱/۱۱/۱٧ - پری ناز