آستان جانان
شب های قدر

چه زيبا بود دستهاي گره خورده در يکديگر ، ناله هاي گمشده با نواي " العفو " ، نفس هاي پر از شوق به تو رسيدن !
و چشمهاي باران خورده و قلبهاي طوفان زده !
مدتي به دنبال اين خلوت عجيب و بي ريا مي گشتم تا دوباره تو را ملاقات کنم .
و به دنبال لحظه اي که با يک جرقه از سوي تو ، خود را پيدا کنم .
و آن لحظه فرا رسيد و با اشکهايم به استقبالت آمدم !
مي دانم که مرواريدهاي اشکم را خود از چشمهايم چيدي و با خود به فراسوي فرداها بردي !
اين اشکها ديگر بوي فراق نمي دادند ... گويي آنها هم دست در دست وصال سپرده بودند و براي رسيدن به تو روان مي شدند ... !
فوج فوج ملائکه به سوي قلبم هبوط مي کردند و هر کدام پيغامي از تو مي آوردند ...
اما ديگر نه نيازي به ملائکه بود ، و نه پيکي از سوي تو !
ديگر قلبم گواهي مي داد که مرا پذيرفته اي ! و تمامي توبه هايم بهانه بود !
اصلا از وقتي که بشارت دادي که اين ماه ، ماه سوزاندن گناهان است ، يعني که در جهنمت را به رويم بستي و آغوشت را برايم گشودي !
مي دانستم که مرا بخشوده اي و اين شبهاي قدر را تنها براي آرامشم مهيا کرده اي و براي تحولي دوباره و آشتي با خود !
چه زيبا ! شبهاي آشتي با خود ! با خداي خود ! و با امام زمان خود !
معهودا !
عهد مي کنم که عهدمان را هيچ گاه نشکنم !!!

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸٢/۸/٢٧ - پری ناز